torsdag 5 april 2012

آسمان سیاست کشور پر از ستاره می‌باشد که بدون عینک ایدولوژی می‌توان آنها را دید

بهار امسال، سیاره‌های ناهید و مشتری در غروب آفتاب به همراه ماه‌نو می‌درخشند. ستارگان برج شکارچی در کنار ماه و آن دو سیاره قرار گرفته‌اند. در اپوزیسون سیاره مریخ در نزدیکترین فاصله با کره زمین قرارگرفته، نگاه به آسمان شب‌های فروردین ماه را دل‌نشین می‌کند. در این همایش آسمانی سه سیاره‌ منظومه شمسی با هماهنگی خود هنرنمائی می‌کند. در آسمان سیاست کشورمان اما ستاره‌ای نیست، اگر هم هست با آویزان شدن به آن و یا بی‌رنگ جلوه دادن‌ها، ستاره‌ها را اعدام می‌کنند که مبادا در شب تاریک ایران ستاره‌ای رهنمودی بسوی صبح آزادی شود. بیشترین حملات را به شاهزاده انجام می‌دهند تا او نگوید که خامنه‌ای جنایت‌کارست تا پایه‌های نظام فاشیستی جمهوری‌اسلامی به لرزش در نیاید و اصلاح‌طلبان ییلاق و قشلاق خود را بتوانند در آسمان اپوزیسیون ایران به دلخواه خود طراحی کرده و دوروغ را در کشور زرتشت نهادینه کنند. آسمان سیاست کشورمان قمر در عقربیست.
در پشت واژه «جمهوری‌خواهی» افرادی به فعالیت سیاسی مشغول هستند که بیشتر به خدا‌سالاری ( تا یکتا‌پرستی شخصی) اعتقاد دارند تا مردم‌سالاری. جمهوری‌خواهانی که طرفدار حکومت جمهوری‌اسلامی هستند، هنوز نفهمیده‌اند که ریشه واژه جمهوری‌خواهی از کجا سرچشمه گرفته است. آنان در پی ادامه حیات ولایت‌فقه هستند و بیشتر برای تقویت نظام جمهوری‌اسلامی فعالیت می‌کنند. نکته جالبتر در این است که این جمهوری‌خواهان چپ‌گرایان سابق هستند که جمهوری‌اسلامی از آنان بیشترین استفاده‌ها را کرده است و تفاله آنان را به اروپا و امریکا فرستاده است. آیا واژه جمهوری‌خواه لایق این افراد می‌باشد یا بسترسازان واقعی ولایت‌فقه!؟
محتوای حکومت اسلامی از روز اول بر پایه فاشیسم مذهبی گذاشته شده است که جامعه را به دو طبقه اُمت و طرفداران ولایت تقسیم می‌کند. این دسته‌بندی همان جامعه توحیدی بی‌طبقه نامیده می‌شود که نقطه اشتراکش با اندیشه چپ‌گرایان ایران در همین فاسیشم (خودی و غیر‌خودی) می‌باشد. چپ‌گرایان می‌خواهند که جامعه را بدو طبقه تقسیم کنند، طبقه کارگر و طبقه حاکم بر جامعه. طبقه کارگر همان اُمت اسلامی و طبقه حاکم طرفداران ولایت یا طبقه حاکم (حکومت شوراها) بر جامعه می‌باشند. جمهوری‌خواهان طرفدار جمهوری‌اسلامی بر این نکته واقف شده‌اند که شیوه حکومتی در جمهوری‌اسلامی همان شکل حکومتی مورد علاقه آنان است و ضدیتی با این شیوه حکومتی نمی‌توانند داشته باشند.
نظام جمهوری‌اسلامی بهشت جمهوری‌خواهان ایران است و آنان مانند مهره‌های در صفحه شطرنج سیاست کشور آماده نشسته‌اند تا آنان را به بازی بگیرند. تا آن زمان هم رفت و آمدشان به جمهوری‌اسلامی ادامه خواهد داشت و از بودجه‌های دولتی بهره‌های خود را خواهند گرفت. برای جمهوری‌خواهان سرنگونی جمهوری‌اسلامی همانند افتادن نقابشان می‌باشد. بهمین جهت حمایت بی‌دریق خود را از ولایت‌فقه و اصلاح‌طلبان (حسابداران بودجه اپوزیسیون در اروپا و امریکا) کوتاه نمی‌کنند. نق‌زدن‌هایشان هم برای گرفتن اضافه حقوق بیشتری می‌باشد تا در نشست‌های در لندن، پاریس و استهکلم به نتیجه‌ای نرسند و توافقی را امضا نکنند. با وجود چنین جمهوری‌خواهانی امیدی به آینده نمی‌توان داشت.
نقش سیاره‌های منظومه شمسی در آسمان بهار امسال دائمی نیست همانگونه که نقش جمهوری‌خواهان دورغین ایران در آسمان سیاست ایران نمی‌تواند دائمی بماند. آسمان سیاست کشور پر از ستاره می‌باشد که بدون عینک ایدولوژی می‌توان آنها را دید و از نعمت روشنایی آنان در این روزگار ظلمت اسلامی استفاده کرد. نورانی‌ترین ستاره این آسمان چه بخواهیم و چه نخواهند شاهزاده رضا پهلوی می‌باشد. چه او را نقد کنند و چه او را ستایش کنند فرقی ندارد، واقعیت این است که موجودیت او انکار ناپذیرست.

رسول الله، برای اين که دروغ‌های خود را در بينش همگان فرو کند، نياز به شمشير جهادگران داشته است

اسلامزدگی برآيند ِ يک خوره است که از کودکی در بينش ِ مسلمانان جايگزين می‌شود. بينشی، که به اين زهرآب رنگ گرفته باشد، پديده‌های ِ هستی را تنها در تنگنای اسلام می‌شناسد. خرد ِ اين کسان، در پيوند با اسلامزدگی، از کارآريی باز می‌ماند، نگرش آنها، از تاريکخانه‌ی اسلام، فراتر نمی‌رود. رهايی از اين بيماری، بدون شناسايی بُن نهاد ِ اين پليدی، بسيار دشوار است.

تا کنون کمتر انديشمندی يا پزشکی برای شناسايی يا درمان اين بيماری گام برداشته است. برای رهنمود و کاوش، در ژرفای ناخودآگاه ِ انسان، افزون بر دانايی به چشمی ژرف بين و نگرشی آزاد و روشن نياز است.

بيشترين کسان، که ديدگاه ِ خود ِ آنها به زهر ِ عقيده‌ای آلوده شده است، نمی‌توانند نشانه‌های اين نابينايی را، در بينش خود يا در درون ِ ديگری، ببينند. از اين روی آنها نمی‌توانند به ريشه‌ی اين بيماری پی ببرند. در سرزمين اسلامزدگان نوانديشی و فرهمندی را گمراهی می‌پندارند و خودانديشان را جاهل می‌نامند.

روشنفکرانی، که به بيماری‌ی اسلامزدگی دچار شده‌اند، آزادانديشی را نمی‌شناسند، آنها انسان را دين خو می‌دانند و آزادگان را بی بند و بار و ناآگاه می‌خوانند.

در اين نوشتار سخن از بيمار‌ی‌ اسلامزدگی است، گر چه از اسلامزدگان هم سخن رانده می‌شود.

اسلامزدگان کسانی هستند که به سخن مسلمان نيستند. آنها، در پندار ِ خود، از ايمان به شريعت اسلام بريده‌اند، افزون بر اين، آنها از هر چيزی، که پيوند با اسلام داشته باشد، بيزارند. با اين وجود ديدگاه ِ اين کسان در مرزهای شريعت اسلام تنگ و تاريک مانده است. آنها پديده‌های هستی را باز هم با معيارهای شريعت اسلام ارزيابی می‌کنند.

در بينش ِ اسلامزدگان هنجاری نگاشته شده که شريعت اسلام به همانسان ساختار يافته است. از اين روی اسلامزدگان می‌کوشند که رويه يا نشانه‌های اسلام را با رويه و نشانه‌هايی که آنها را زيبا می‌پندارند جایگزين کنند. آنها به شناسايی و بررسی کردن ِ زيربنايی نمی‌ پردازند که انسان ستيزی از آن تراوش کرده است.

يعنی اسلامزدگان به زهر ِ زشتی و پليدی‌هايی، که اسلام را انسان ستيز کرده است، برخورد نمی‌کنند. زير آنها زشتی و پليدی را تنها در نشانه‌های برآمده از اسلام گمان می‌ برند نه در ويژگانی که اسلام از آنها سرشته شده است. در اين جستار به چند ويژگی‌ اشاره می‌ کنم که انسان ستيزی در ساختار آنها گنجانده شده است.

آنچه که آزادی و آزادگان را سرکوب می‌کند پديده‌های "الله" ، "رسول الله"، "قرآن" يا نامهای پيشوايان ِ اسلام نيستند و پيکار ِ آزادگان هم با اين نشانه‌ها نيست. زيرا اين نشانه‌ها از ويژگی‌هايی برآمده‌اند که آنها با خرد انسان و با خوش زيستن سازگار نيستند. کارکرد و برآيندی که از اين گونه ويژگی‌ها برمی‌خيزد هميشه خشن و بیدادگری است.

برخی از بيماری‌ها را به نام ِ پزشکانی می‌ خوانند که ريشه‌ی آن بيماری‌ها را، يا درمان آنها را، شناسايی کرده‌‌اند. مردم از اين پزشکان به ارجمندی ياد می‌کنند. ولی از آن بيماری‌ها بيزار هستند. بنيانگذاران اسلام هم، زشتکاری و بی دادگری‌های خود را در پشت ِ نشانه‌هايی پنهان می‌داشته‌اند که مردم آن نشانه‌ها را به زيبايی و ارجمندی ستايش می‌کرده‌اند.

اين است که جايگزين کردن ِ ارزش‌های فرهنگ ايران، در نمادهای شريعت اسلامی، افزون بر اين که، در زايندگان خشونت و ستمکاری، هيچ بهبودی ايجاد نمی‌کند، گوهر آزادگی را، که در فرهنگ ايران است، به پليدی و تبهکاری آلوده می‌سازد. زيرا تراوش خشم يا مهر به ويژگی‌هايی بستگی دارد که اين نمادها و نشانه‌ها بر آنها نهاده شده‌اند.

شريعت اسلام، که آميخته‌ای از احکام يهود و بينش مسيحی است، از سوی محمد و يارانش، بر قبيله‌های عرب، که باورهای برتری داشته‌اند، فرود آمده است. زبان عربی هم تنها گويش قبيله‌های بيابانگرد نيست وآنکه بيشتر با واژگان و ارزش‌های فرهنگ ِ مردمان ِ پيشرفته آميخته شده است. محمد، با انديشه‌ی خود، هيچ کلمه‌ی تازه‌ای را نساخته وآنکه درونمايه‌ی ارزش‌های جامعه‌ی عرب را با آزمندی و انسان ستيزی پُر کرده است.

همه‌ی کلمه‌ها و پديده‌هايی، که در قرآن آمده‌اند و محمد آنها را به کژی و زشتی به کار گرفته است پيش از اسلام به نيکويی کاربرد داشته‌اند.

برای نمونه: کلمه‌های سلام، شارع، مزگد، آيه، سوره، کتيبه، دين و بسياری از اين نمونه-ها دارای بُن مايه‌ی ايرانی هستند که آنها در عربی صرف و در شريعت اسلام به ابزار ِ مردم آزاری دگرگون شده‌اند.

در سويی ديگر: ايرانيان الله را با نام خدايان فرهنگ ايران يا رسول الله را با نام پيامبر (پيغمبر) خوانده‌اند، بدان اميد که با اين نمادهای مهرآميز، از خشونت ِ الله و واليان او کاسته بشود. امروز ما می‌بينيم که با اين بخشش‌ها و چاپلوسی‌ها نه تنها بُن سرشت ِ‌ الله و محمد را دگرگون نشده وآنکه درونمايه‌ی واژگان فارسی هم به زهر ِ خشونت آلوده شده است.

پس پيکار ِ آزادگان برای جايگزين کردن ِ کلمه‌های خشمزا با واژگان مهرآفرين نيست وآنکه آرمان ِ آزادگان برکندن ِ ريشه‌های خشم است که انسان ستيزی از آنها سرشته می‌شوند. در اين جا به ژرفای برخی از نمادهای شريعت اسلام می‌نگريم.


الله: خالقی است نازا، قهار و جبار که هيچگاه نمی‌انديشد و خود را تنها حقيقت و بی همتا می‌نامد. او جهان ِ هستی را، که ميليارها ميليارد سال پيش از اسلام وجود داشته، از آن خود کرده است. با اين، که نگرش و دانش الله از ديدگاه يک راهزن ِ بيابانی فراتر نرفته است، مسلمانان او را خالق کهکشان‌ها، که پس از اسلام شناسايی شده‌اند، می‌پندراند. الله پديده‌ايست که يک کودک ِ آزاده، با اندک خرد و دانشی، که در دبستان فرا گرفته است، نمی‌ تواند وجود ِ او را بپذيرد.


رسول الله: خود را در جای سخنگویِ الله کار گذاشته است. يعنی الله به جبرييل امر و جبرييل آن را بر محمد نازل می‌کند. از اين روی محمد از خودش انديشه يا يافته‌ای را ندارد که برای مردم بازگو کند. او هر چه را، که از آزمندی و کينه توزی، نياز داشته از زبان جبرييل شنيده است و آنها را به زور ِ شمشير بر مردمان فرود آورده است.

محمد به گزاف می‌گويد "لا اله الا الله" يعنی " نيست الهی به جز الله" . با اين سخن هر خدايی بايد با الله همانی پيدا کند يا محکوم به نابودی است. مانند يهوه و پدرآسمان که در پيکر الله فرو می‌شوند يا خدايان ِ پيشين، که در کعبه جای داشته‌اند، به نيستی پيوسته‌اند.

محمد، برای پياده کردن ِ گزافه گويی‌های خود، نياز به آدمکشانی داشته است که بر دگرانديشان بشورند و آنها را گردن بزنند تا او بتواند با دارايی سرکوب شدگان به پياده کردن ِ احکامش بپردازد. او پيوسته در قرآنش، برای کشتار ِ دگرانديشان، آتش ِ کينه توزی را در ايمان مسلمانان افروخته است.

اشاره به احکام شريعت: اطاعت و عبادت ِ بی چون و چرا از ويژگی‌های مسلمان بودن هستند. جهاد اوامر آدمکشی و راهزنی هستند که يکی از پايه‌های خشونت برای ايجاد ِ ترس و گسترش اسلام است.

امر به معروف و نهی از منکر احکامی هستند که از هر مسلمان ِ با ايمانی جاسوس و ديدبانی نابخرد و مردم ستيز می‌سازند. زيرا اطاعت، در انجام وظيفه‌های مذهبی، تقوا و زهد پيروان را نشان می‌دهد نه ننگ و نابخری‌ی آنها را. مسلمانان در عبادات، به ويژه در زيارت حج، ژرفای کورانديشی و نادانی‌ی خود را بر همگان آشگار می‌سازند.


قرآن : نوشتاری است که از سخنان ِ رسول الله گردآوری شده‌ است. بنا بر عقيده‌ی پيروان ِ اسلام، در اين نوشتار هيچ گونه کاستی يافت نمی‌شود و هر دانشی، که در جهان هستی آشگار بشود در قرآن به آن اشاره شده است. با اين سخنان واليان ِ اسلام در هر زمانی می‌توانند مردم را گوسپندوار به هر سويی، که به سود اسلام و دگرسو با آزادی و خرد ِ انسان باشد، برانند.


امامان ِ شيعه: محمد، بدون پيوند با جبرييل، هيچ برتری از ديگران و هيچ تيغی برنده تر از ديگران نداشته است. امامان ِ جانشين ِ محمد از هنگام زادن بدون آموزشی، در ژرفای نادانی، از همه چيز آگاهی داشته و بر همه چيز فرمانروا بوده‌اند. تنها ويژگی که يک مسلمان بايد داشته باشد، تا بتواند به اين پيشوايان ايمان بياورد، خردسوختگی است.

يک مسلمان با ايمان هم، اگر اندکی ژرفتر به احکام شريعت بنگرد، هرگز نمی‌ تواند گزاف گويی‌ها را، که به اين امامان ِ هيچ نياموخته می‌ بندند، بپذيرد. يعنی افزون بر اين که يک مسلمان بايد احکام پسمانده‌ی جهادگران ِ راهزن را، نابخردانه بپذيرد يک شيعه بايد به دانايی و توانايی‌ی مردگان ِهزارساله هم ايمان بياورد.

افزون بر اين که يک مسلمان بايد، همه روزه، خاکسار بودن ِ انسان را برای الله اشگار سازد، يک شيعه بايد برای اين مردگان در ژرفای پستی و فرومايگی عزاداری و خود زنی کند. نابخردی و فروتنی‌هايی‌، که شيعيان به کردار برای امامان خود انجام می‌دهند، نه تنها سزاور ِ انسان نيستند وآنکه اين گونه برده منشی برای جهادگران بيابانگرد هم ننگين و شرم آور هستند

در اين اندک، اشاره شد که انسان ستيزی و ناسازگاری با خوش زيستن در پديده‌هايی هستند که اسلام از آنها ساختار پيدا کرده است. مردم ستيزی در اين است که الله تنها خالقی است قهار که محمد حاکميت بر جهان را به او پيوند داده است.

رسول الله، برای اين که دروغ‌های خود را در بينش همگان فرو کند، نياز به شمشير جهادگران داشته است. او برای سازمان دادن ِ جهادگردان، نياز داشته که دست آنها را برای دزدی و آدمکشی آزاد بگذارد.

از اين روی هر الهی با هر نامی، که در جامعه‌ی اسلامی، جايگزين الله بشود، يا هر پيامبری که او را نماينده‌ی چنين خالقی قهار بنامند، يا هرکتابی که پيشنويس ِ دستورهای جاودان شده باشد، يا هر کهنه مرده‌ای به جای پيشوا برگزيده شود، يا هر آيينی که انسان را به پستی و خواری وادار کند: بازده‌ی هر يک از آنها خردسوزی و انسان ستيزی خواهد بود.

کسانی، که از زشتی‌ها و پسماندگی‌های اسلام بيزاری می‌جويند، بهتر است بيشتر به منجلابی بپردازند که زاينده‌ی اين زشتی‌ها و پسماندگی‌هاست. نه آن که ارزش‌ها يا انديشمندان و دلاوران ايرانی را در سامان خردسوختگان ِ انسان ستيز بگنجانند.

گاهی از ايران دوستانی شنيده می‌شود که خدای من "فلان موجود"، پيامبر من "فلان کس"، امامان من " فلان کسانند" و عاشورای من "فلان روزها" هستند. اين گونه واکُنش از بيزاری يا اين گونه پيکار با زشتی‌های اسلام بيهود است.

زيرا ننگ در برده شدن و برده ساختن ِ انسان است نه اين که تنها عبد ِِ الله بودن ننگين است. ستمکاری از خالق بودن ِ الله و مخلوق بودن ِ انسان و از "لا اله الا الله" برمی‌خيزد. اين است هر آفريننده‌ی يکتا و توانايی که به جای الله نهاده شود، جايگاه او تنها با کشتار دگرانديشان استوار خواهد شد.

درست است که موبدان دستکم، 700 سال پس از زرتشت، در زمان ِ ساسانيان، از اَهورامزدا خدايی پُرتوان، دانا و توانا، و از زرتشت سخنگويی چشم و گوش بسته ساخته‌اند. ولی ويژگی‌های اَهورا - مزدا در همين نام برجای مانده‌اند. (خداوند ِ جان و خرد)

اَهورا افشاننده‌ی جان، يعنی جان بخش، در هستی است( ابر يا خورشيد ِ جان بخش). اَهورا جان ِ خود را بر همه‌ی جانداران، که آميخته‌ای از خدايان ديگر(آرميتی، رام، مهر، آناهيد) هستند، افشانده است. يعنی جانداران همه از اَهورای جان بخش سرشته شده‌اند، اين است که انسان همسرشت ِ اَهورا ست.

مزدا افشاننده‌ی خرد بر انسان است ( ماه ِ خرد افشان). در فرهنگ ايران خرد ِ انسان در تابش ماه سرشته شده است. مزدا خرد را بر انسان می‌افشاند، يعنی انبوه خرد ِ همگان، از مزدا سرشته شده است. خرد نيروی جويندگی و راه يابی در تاريکی است. ساختار ِ خرد، دانش و دانايی يا توانايی نيست وآنکه برانگيزندی جويندگی و يابندگی، در انسان، برای راهبرد در دانه يا در هسته‌ی پديده‌هاست. ( دانه-ش يا دانه-ايی) که برآيند ِ اين ويژگی‌هاست می‌ تواند به توانايی بپيوندد.

انبوه ِ جانها با اَهورا و خرد ِ همگان با مزدا همانی می‌يابند. يعنی انسان با اَهورامزدا همسرشت است. آهورامزدا نه سرنوشت برای کسی نوشته است و نه احکامی فرستاده است، نه زمين لرزه و نه توفان دارد که مردمی را بترساند. مردمان ِ نيک انديش و نيک کردار و خردمند اَهورا مزدا را در سامان خوش زيستن می‌آفرينند.

زرتشت يک انديشمند، يک نوانديش و خواهان ِ فرشکرد، يعنی خواهان ِ نوشدن، در سامان ِ زندگی بوده است. برخی از پرسش‌های خردمندانه‌ی او در گاتاها نشان از آن دارند که زرتشت جوينده‌ی دانش نوين و دگرگون ساختن ِ سامان شهروندی است.

فرمانروايان افزون براين که با سرسختی از گسترش آموزه و جهان بينی‌ی او پيشگيری کرده‌اند فرمان به کشتن او داده‌اند. زرتشت به ناچار از شهر به شهری در گريز بوده است.

به کدام زمين بگريزم؟ گريزان، کجاروم؟
از خويشاوندان و بستگان دور می‌دارندم.
نه از نيک مردمان، که يارشان بودم، خوشی می‌بينم

نه از فرمانروايان دروغوند.
پس چگونه ترا خشنود کنم، ای مزدا اهورا ( يسنای 46، بند 1)

می‌بينيم اين انسان است که او در شادمانی خدايان را خشنود می‌ کرده است. خدايان ِ فرهنگ ايران از مهر و شادمانی سرشته شده‌اند.

گاتاها سرودهايی هستند که با آهنگ خوانده می‌شده‌اند، آنها برانگيزنده‌ی خرد و انديشه هستند، هيچکدام فرمان و دستوری جاودانه برای انسان نيستند. گرچه موبدان، به ويژه پس از اسلام، کوشيده‌اند از آموزه‌ی زرتشت ساختاری بنگارند که در اسلام بگنجد. ولی آموزه‌ی زرتشت شاخه‌ای از فرهنگ ايران است و فرهنگ ايران هيچگاه با سامان ِ برده داری و نادان پروری سازگار نبوده است.

فرمان کوروش نشان دهنده‌ی بينش و فرهنگ باشکوهی است که مردمان ايران در 2600 سال پيش داشته‌اند. آن چه را که کوروش در فرمانش نوشته است ارزش‌هايی را نشان می‌دهند که مردمان ايران آنها را ارجمند می‌داشته‌اند.

مردم و فرهنگ ايران کوروش را زاييده و پروده بوده‌اند. آن چه را که کوروش ستوده است در بينش آن مردمان ارزشمند بوده است. کوروش را به جای رسول الله يا امامی ستايش کردن آلوده ساختن ِ ارزش‌هايی است که ما ايرانيان به آنها می‌باليم.

دانشمندان، انديشمندان و دلاوران ايران نمايان کننده‌ی ديدگاه ِ آزادگی هستند که، بازمانده‌ی آن ديدگاه، در بينش بزرگ مردمانی بسان ِ فردوسی، بيرونی، رازی، حافظ، مولوی و .... بازتاب يافته‌اند. آزادگان با شادمانی گوهر ِ انديشه‌ و اندرزهای اين انديشمندان را ستايش می‌ کنند نه اين که بخواهند از آنان بُت بسازند که بر گور آنها زاری کنند.

به هر روی اين از نشانه‌های اسلامزدگی است که برخی شکوه ِ فرهنگ ايران را در ساختاری همسان اسلام آرزو می‌کنند. يعنی اين کسان خواهان آن هستند که منجلاب پليدی‌ها و پسماندگی‌های اسلامی را با  پرده‌ای از بافت‌های ايرانی بپوشانند.

در جستاری با فرنام "خلافت فقيه از جان آزاری برآمده است" به پيوند ِ اهورا با فرهنگ ايران اشاره کرده‌ام.

در اين جا تنها بخشی از آن را باز می‌نويسم:

اگر ما اندکی چشم جان را بگشاييم، اَهريمن را زنده و زاينده در هر بخشی از سامان ِ آشفته-ی ايران خواهيم ديد.

اَهورا از زيبايی، از نيک انديشی و از نيک کرداری هستی می يابد. برآيند ِ همه-ی جانها و زيبايی-ها و شادی-ها و خوشی-ها، هستی-ی اَهورا را نمودار می سازند. پرورش و پرستاری از جانها و پديده-های جان بخش به هستی و زايندگی-ی اَهورا نيرو می بخشند.

در اين جهان بينی، اَهريمن و اَهورا از انديشه، از کردار و از رفتار انسان آفريده می شوند. مردم می توانند با جشن، در پايکوبی و ميگساری، شادی را، يعنی اَهورا را پديدار سازند. مردم هم می توانند با خشونت، در جان آزاری و کينه توزی، اندوه را، يعنی به کردار اَهريمن را بزايند.

...
انسان از سرشت ِ خود به زيبايی، مهربانی و خوش زيستن گرايش دارد. مردمی که، از زيبا ساختن ِ جهان، از پرورش دادن ِ جان، از دوست داشتن ِ آزادگی، خود را شادمان نسازند، در انديشه و از کردار ِ آنها اَهورا نمی رويد و در هستی آنان اَهريمن می آميزد. در چنين مردمی خوشی به اندوه و شيرينی به تلخی می گرايد.

ثروت ایران در اروپا و امریکا خرج می‌شود

چه کسی توانسته است سخن جوانان ایران را درک کند و از خود و گذشته خود عبور کند؟ چه کسی توانایی همراهی با جوانان ایرانی را دارد؟ آیا سخنگویی را می‌توان یافت که بازتاب خواست جوانان ایران باشد و ابزارهای امروزی مبارزه را شناخته باشد و سهولت دست‌یابی به آن ابزارها را داشته باشد؟ آیا یک دیپلمات ایرانی که دانش دیپلماسی را فرا گرفته باشد، ما بین اپوزیسون جمهوری‌اسلامی موجود می‌باشد؟ شخصی که بتواند از چپ تا راست، میانه‌رو لیبرال‌دموکرات، تجریه‌طلب، مذهبی و سکولار را با زبان دیپلماتیک به هم نزدیک کند و زمینه‌های گفتگو هم ایرانیان را فراهم کند و زیر انگ‌زدن‌های طرفدارنش و مخالفان سر سختش دوام بیاورد. چه کسی توان تحمل این هم فشار از همه طرف را دارا می‌باشد و حاضر است از همه چیز خود بگذرد تا ایران دوبار آزاد شود؟ من توانش را ندارم، شما چطور؟
دیپلماسی به دانش ارتباط میان سیاست‌مداران و سران کشورهای جهان گفته ‌می‌شود. به سیاست‌مداری که در کار دیپلماسی است دیپلمات می‌گویند و کاری را که به دیپلوماسی وابسته است را دیپلماتیک می‌خوانند (1). دیپلمات به شخصی گفته می‌شود در در زمینه رابطه سیاسی با کشورهای دیگر باشد. این تعاریف با اینکه در جمهوری‌اسلامی و مابین اپوزیسیون جمهوری‌خواه ایران بی‌معنا شده‌اند اما هنوز یکی از لازمه‌های رسیدن به دموکراسی در ایران می‌باشند. جمهوری‌اسلامی از روز اول بوجود آمدنش دیپلماتی را برای صادر کردن انقلاب‌اسلامی و تروریسم بین‌المللی استفاده کرد. هجوم به سفارت امریکا در تهران و گروگان‌گیری دیپلمات‌های امریکای پایان روابط دیپلماسی ایران با جهان محسوب می‌شود. از آن به بعد هیچ دیپلمات ایرانی متاسفانه نتوانسته است اعتباری برای ایران کسب کند.
اپوزیسون خارج از کشور از روز اول ناهماهنگ با یکدیگر در اروپا و امریکا وارد مبارزه شدند و بیشتر با هم بر سر حقانیت عمل خود در گذشته جدال می‌کردند تا اینکه آلترناتیوی برای آینده کشور بسازند. نسل جدید که با گذشته و تاریج معاصر کشور مشکلی ندارد، مانند بنزینی که در روی خاکستر اپوزیسون ریخته شود، جامعه را چه در درون کشور و چه در خارج از کشور از خواب سی ساله بیدار کرد. جنبش سبز از روز اول جنبشی جوانان ایرانی بود. جوانانی که آینده خود را می‌خواهند، با آگاهی بسازند و فاشیسم مذهبی را مانع سر راه خود می‌شمارند، نتوانستند به روی شخص و یا گروه‌هی حساب باز کنند. میر‌حسین موسوی و دیگران را، خود جمهوری‌اسلامی در داخل کشور ساکت کرد و در خارج از کشور فرستادگان جمهوری‌اسلامی، اپوزیسیون بی‌سر و سامان و بی‌برنامه را جایگرین کرد. با تمام این تفاصیل باز هم جنبش سبز نتوانست در خارج از کشور سخنگوی برای خود پیدا کند تا نیازهایش را مطرح کند. بعد از گذشت دو سال و اندی تمامی مواضع سیاستمداران ایرانی در خارج و داخل کشور روشن شده است. این روشنایی را جوانان با از خودگذشتگی و گذر از کهریزک ولایت‌فقه تابشی جهانی دادند.
چه کسی توانسته است سخن جوانان ایران را درک کند و از خود و گذشته خود عبور کند؟ چه کسی توانایی همراهی با جوانان ایرانی را دارد؟ آیا سخنگویی را می‌توان یافت که بازتاب خواست جوانان ایران باشد و ابزارهای امروزی مبارزه را شناخته باشد و سهولت دست‌یابی به آن ابزارها را داشته باشد؟ آیا یک دیپلمات ایرانی که دانش دیپلماسی را فرا گرفته باشد، ما بین اپوزیسون جمهوری‌اسلامی موجود می‌باشد؟ شخصی که بتواند از چپ تا راست، میانه‌رو لیبرال‌دموکرات، تجریه‌طلب، مذهبی و سکولار را با زبان دیپلماتیک به هم نزدیک کند و زمینه‌های گفتگو هم ایرانیان را فراهم کند و زیر انگ‌زدن‌های طرفدارنش و مخالفان سر سختش دوام بیاورد. چه کسی توان تحمل این هم فشار از همه طرف را دارا می‌باشد و حاضر است از همه چیز خود بگذرد تا ایران دوبار آزاد شود؟ من توانش را ندارم، شما چطور؟
در این میان ثروت ایران در اروپا و امریکا خرج می‌شود تا کسی نتواند این خلاح سیاسی را پر کند و مانند همیشه مردم را سرگرم در جستجوی کاذب مشغول نگاه دارند. رسانه‌ها بیشتر به ماموران تلقین اندیشه تبدیل شده‌اند و هدفشان خنثی کردن یک دیگر است. از رسانه‌های خارجی مانند بی‌بی‌سی (طرفداران مصدق در انگلستان)، صدای سابق امریکا (صدای جمهوری‌اسلامی) و یا دوچه وله آلمان (سازنده بمب اتمی اسلامی در ایران و صادر کننده سرم ویژه اعتراف گیری) نمی‌توان توقع داشت که بفکر منافع ما ایرانیان باشند و یا بازگو کنند خواست جوانان ایران شوند.
چه باید کرد؟
قبل از پاسخ به این پرسش باید دید که هدف چیست؟ با روشن شدن هدف، راه‌های رسیدن به هدف پاسخ «چه باید کرد» را خواهد داد. با اینکه اهداف در میان اپوزیسیون ایران هماهنگ شده نیست ولی در محدوده‌ای قرار می‌گیرند که منافع ایران در آن خلاصه شده باشد و آن چیزی جز رسیدن به لیبرال دموکراسی نمی‌تواند ‌باشد. برای بازتاب این هدف باید از ابزاری به نام دیپلماسی استفاده کرد و این مهم را به دیپلمات‌های ایران سپرد. این دیپلمات‌ها باید بتوانند صدای جوانان ایران را به گوش دیگر ایرانیان و جهانیان برساند. در این سی و چند سال چه کسی توانسته است خود را بعنوان یک دیپلمات ایرانی به نمایش همگانی قرار دهد و زیر انگ‌‌زدن‌های (تلاش)‌گران دوام بیاورد؟ فقط یک نفر شایسته این عنوان می‌باشد و آن هم کسی به جز شاهزاده رضا پهلوی نیست. ایشان به نظر من یک دیپلمات ایرانی آزاده می‌باشد.

جمله‌ای که دردسرساز شد:‌ «خدایی وجود ندارد به جز الله»

 دریافت شکایت‌های متعدد در مورد توهین آمیز بودن تابلویی تبلیغی که توسط یک سازمان اسلامی در یکی از ایستگاه‌های مترو در شهر تورنتو نصب گشته، بخش تبلیغات و روابط عمومی سازمان ترانزیت شهری تورنتو را مجبور به تشکیل کمیته ویژه ای برای بررسی این مسئله کرد. اما وقتی در پایان کار خود این کمیته توصیه کرد که تابلوی مذکور مشکل قانونی ندارد و میتواند باقی بماند، این توصیه موجب تحریک گروه‌های مذهبی دیگری شد که علاوه بر توهین آمیز یافتن این تابلو، معتقدند آزادی تبلیغاتی که به این گروه اسلامی در مکان عمومی در تورنتو داده شده برای ادیان دیگر، از جمله مسیحیت وجود ندارد.
جمله آغازین یک آگهی که توسط «مرکز اطلاعات اسلام» در ایستگاه متروی «کندی» در شهر تورنتو نصب شده موجب سرازیر شدن چندین شکایت از طرف مردم به شرکت ترانزیت شهری تورنتو گردیده است. آن جمله اما چیزی نیست غیر از ترجمه انگلیسی عبارت «لا اله الاالله»: There is no god but Allah
سایت کانادایی «کانو» که این اتفاقا را گزارش کرده، مینویسد به عقیده «چارلز مک وتی»، رئیس «ائتلاف خانواده کانادا» که یک گروه با اعتقادات مسیحی است، این جمله، با ادعای غیر واقعی بودن هر خدایی به جز الله در واقع توهینی صریح است به معتقدین تمام ادیان غیر از اسلام.
«طارق فتاح»، بنیان‌گذار «کنگره اسلامی کانادا» اما می‌گوید این جمله در اصل اعلام اصول اعتقادی مسلمانان است، و در واقع تنها چیزی که می‌گوید این است که «خدایی وجود ندارد به جز خدا.»
واقعیت اما این است که گروه اسلامی که تابلو را در ایستگاه کندی نصب کرده اگرچه جمله را به انگلیسی نوشته است، اما کلمه «الله» را به انگلیسی ترجمه نکرده و به جای «God» نوشته «Allah».
حتی آقای «فتاح» هم معتقد است این طبیعی است که مردمی که احساس میکنند این جمله به معتقدات و خدای آنان اهانت کرده ناراحت بشوند: «این جمله می‌گوید خدای شما خدای راستین نیست، بلکه خدای من واقعی است.»

به گوزوهایی عین ما افتخار کنین آقای میرحسین….!!

سلام جناب میر حسین…عیدتون مبارک…!

آقای میر حسین من برای آزادی شما خیلی زحمت کشیدم و مایه گذاشتم…! یه بار رفتم تظاهرات سکوت و توی پیاده رو راه رفتم…! نمیدونین چه ضربه مهلکی زدیم به نیروهای گاردی…! من حتی توی چشم یکیشون نگاهی کردم که اگه به سنگ همچین نگاهی میکردم آب میشد…! بعد از این راهپیمایی تا سه روز تب کردم بس که فشارم افتاده بود …! مامی گفت عزیزم اینقدر مبارزه نکن…لاغر میشی مادر…! منم با خشم فریاد کشیدم گفتم من تا آخرین قطره خونم مبارزه میکنم مامی…! و از لرزشی که از سر خشم درصدام بود ذوق کردم…!

شب چارشنبه سوری جاتون خالی بود ببینین چطوری جونمون رو گذاشتیم کف دستمون از روی آتش پریدیم…! آقای میرحسین اینا یه فیلمی درست کردن به نام قلاده های طلا که جنبش سبز رو انگلیسی معرفی کردن …! چند تا از بازیگرها هم بازی کردن توی این فیلم…! من اینقدر حرصم گرفته بود که توی بالاترین به چند تاشون فحش ناموسی دادم…باورتون میشه…؟ من به شریفی نیا گفتم بی شرف …! تازه رفتم سینما آفریقا به هوای دیدن فیلم اما در حقیقت داشتم مبارزه میکردم…! نمیدونین چه هیجانی داشت تو تاریکی صندلی سینما رو پاره کردن و آب دهان انداختن…!( ببخشید بی ادبی هم میشه اما من باید تمام مبارزاتم رو بگم…! راستش من توی سینما چند تا گوز هم دادم…!! ( البته جسارتا ترسیدم گوز بدم صداش رو مامورا بشنون بگیرنم برای همین هم چند تا چُس دادم …! اما همه جا گفتم گوزیدم شما هم بگید گوزیده لطفا…!! )

آقای میرحسین ما داریم توی بالاترین و چند جای دیگه شدیدا مبارزه میکنیم و حتی خود من یه بار شهامت به خرج دادم یه موضوع داغ زدم راجع به شما…! به خودم افتخار میکنم برای این همه شهامت قابل تحسینم آقای میرحسین…!من از نسل ستارخان و باقرخانم…! میدونم که اگه شما من رو میدیدین اشک شوق توی چشاتون جمع میشد و به من بخاطر تمام مبارزاتم تبریک میگفتید…! من میخوام موهام رو بذارم بلند بشه عین چگوارا یه عینک هم بزنم با نوار سبزی دور موهام عکس بندازم برای آیندگان…!که بدونن ایران هم چگوارا داشته…!

خسته ام آقای میر حسین…خسته ام…!اما ناامید نیستم…! من بازم میرم راهپیمایی سکوت…! بازم تو بالاترین سرسختانه فعالیت میکنم و بازم در سالن سینما میگوزم…! به گوزوهایی عین ما افتخار کنین آقای میرحسین….!! همین دیگه…!!

tisdag 3 april 2012

احضار همسر زنده یاد محسن دکمه چی توسط صلواتی، معروف به قاضی مرگ


فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ایران - 11 فروردین
بنابه گزارشات رسیده به "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران" خانم مریم النگی همسر شهید راه آزادی مردم ایران محسن دکمه چی احظاریه ای ازشعبۀ 15 دادگاه انقلاب در یافته نموده است که می بایست 20 فروردین ماه برای محاکمه در این شعبه حاضر شود. رئیس این شعبه فردی بنام صلواتی معروف به قاضی مرگ قرار است وی را محاکمه نماید.

بازجویان وزارت اطلاعات بخصوص آخوندی با نام مستعار علوی علیه خانم دکمه چی پرونده سازی نموده است و اتهامات همسر شهیدش را دوبار ه در پرونده وی بکار برده است .یکی از اتهامات او حضور فرزندش در شهر اشرف در عراق می باشد.

خانم مریم النگی 19 مهر ماه 88 با یورش مامورین وزارت اطلاعات به گروگان گرفته شد و به بند 209 زندان اوین شکنجه گاه وزارت اطلاعات منتقل شد و بیش از 4 ماه در سلولهای انفرادی قرار داده شد هدف از گروکانگیری وی وادار کردن همسرش زنده یاد محسن دکمه چی به اعتراف علیه خودش بود.او نزدیگ به 6 ماه علیرغم شرایط حاد جسمی در زندان نگه داشته شد و با وثیقۀ سنگین بطور موقت آزاد شد.بازجویی که خانم النگی را مورد بازجویی و شکنجه قرار داده است و علیه وی پرونده سازی نمود آخوندی است به نام علوی از مسئولین و شکنجه گران شناخته شد از دهۀ 60 در بند 209 و جنایتکاران علیه بشریت می باشد.

جانباختۀ راه آزادی محسن دکمه چی توسط همین آخوند شکنجه گر و قاتل و عباس جعفری دولت آبادی دادستان تهران از جنایتکاران علیه بشریت در زندان به عمد مانع درمان وی شدند و نهایتا او را زجرکش کردند و حال قصد دارند که همسر این شهید راه آزادی را مورد محاکمه قرار دهند.

سیاست سرکوب،شکنجه و اعدام توسط ولی فقیه علی خامنه ای گرفته می شود و از طریق صادق لاریجانی منصوب وی در قوۀ قضاییه و وزارت اطلاعات مورد تایید و به اجرا گذاشته می شود.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،احضار و محاکمۀ همسر شهید راه آزادی مردم ایران خانم دکمه چی را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر و سایر مراجع بین المللی خواهان ارجاع پرونده جنایت علیه بشریت رژیم ولی فقیه علی خامنه ای به شورای امنیت سازمان ملل متحد جهت گرفتن تصمیمات لازم اجرا می باشد.



گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:

کمیساریای عالی حقوق بشر

گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد

کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا

سازمان عفو بین الملل

måndag 2 april 2012

ما اسلام نمی خواهیم ، ما آزادی می خواهیم

اسلام در تضاد با حقوق بشر است، زیرا طرفدار تبعیض بین انسانها بوده ودر پی سلطه الله وتعبد روح انسانی است. سالیان متمادی است که جامعه ما از اسلام رنج کشیده است و امروز یک روند عمیق بازنگری و نقادانه آغاز شده است. این رونده تازه نیست، ولی در ژرفای خود و دامنه خود بیسابقه است. زکریا رازی، خیام، میرزا آقاخان کرمانی، احمد کسروی، صادق هدایت، علی دشتی، آرامش دوستدار وبسیار کسان دیگر دربستر سانسورها و محدویت ها و نادانی ها، در برخورد به اسلام و شیعه و خرافات نوشتند. آنها دریافتند که انتقاد به مذهب یکی از فعالیت های بنیادی در جامعه است. این تلاش در دوران معاصر و بخصوص بابه قدرت رسیدن حکومت اسلامی در ایران و جنایات بیکران آن مستحکمتر گشته است. نقد امروز فقط نقد سیاسی به حکومت نیست، بلکه نقد آشکار رشدیابنده به خود قرآن و اسلام و بیراهه 1400 ساله اسلام میباشد. در مقابل موج انتقادی معاصر از یکسو نمایندگان حکومتی واز سوی دیگر سیاستمداران و روشنفکران اسلامگرا مانند آقای عبدالکریم سروش و آقای یوسفی اشکوری در دفاع از این دین محمدی بپا خاسته و منقدان اسلام را به سکوت دعوت میکنند وخواستار متوقف کردن نقد اسلام میباشند. من در نوشته اخیر خود تحت عنوان "تحریف وتعرض آقای سروش علیه مخالفان اسلام" (1) گفته های اخیرآقای سروش را انتقاد نمودم و خواستار یک مناظره متین رودررو شدم که ایشان تا بحال از پاسخ خودداری کرده است. مصاحبه آقای بهرام مشیری با تلویزیون امریکا و گفتار انتقادی او نسبت به قرآن واسلام منجربه واکنش اسلامگرایان واز آنمیان آقای حسن یوسفی اشکوری شده است. آقای اشکوری مینویسد: "وقتی مسلمانان افغانی می بینند به این سادگی در یک رسانه، که باید کارش تحقیق و بی طرفی و آگاهی بخشی باشد، به بهانه بررسی حادثة قران سوزی و تحقیق در علل اعتراض مؤمنان افغانی، قرآن کوبی زشت تری صورت می گیرد و کتاب مذهبی و مورد احترام یک میلیارد و چهارصد میلیون انسان کره خاک به صورت بدتری به آتش کشیده می شود، چه واکنشی پدید می آید و حداقل چه ذهنیتی در مؤمنان به قرآن ایجاد می شود؟" (28 اسفند 1390 ، راه سبز جرس)
آقای مشیری چه گفت؟ اوگفت اسلام خشن است وقرآن کتاب نه آسمانی بلکه زمینی است وپس از مرگ محمد از قرآن نسخه های گوناگون وجود داشت ودر دروان اخیریک نسخه دیگردر یمن بدست آمده است. کجای این گفتار خلاف واقعیت است؟ در قبال اسلام و تاریخ اسلام باید سکوت کرد و چشمها را باید بست؟ خشونت نهادینه اسلام را باید پوشاند؟ چون یک میلیارد وچهارصد میلیون مسلمان وجود دارد و خرافات مورد ستایش آنان است، پس باید خفه شد؟ واقعیت جانسوز اسلام را باید بزک کرد و دروغ گفت تا شما ها خوشتان بیاید؟ پیام مشترک این روشنفکران اسلامی در اینستکه که به قرآن واسلام نباید انتقاد کرد وهر انتقاد به قرآن مجید "توهین" است. البته اینان گاه میگویند بله انتقاداتی میتوان کرد. درعین حال بمحض طرح انتقاد از اسلام، این اشخاص بسیج شده و خواستار جلوگیری از نقد میشوند و نقد دین اسلام را "توهین به مردم" ارزیابی میکنند.

توهین به مقدسات بی معناست
در ابتداهنگامیکه به لغتنامه دهخدا رجوع میکنیم واژه توهین بمعنای سست کردن و سست گردانیدن ونیز خوارشمردن وحقیر وسبک داشتن است. از نظر واژه شناسی کسی نمیتواند انتقاد به اسلام راامری غیرقانونی و غیر مجاز تلقی کند وبرعکس حق هرکسی که دین را سست کند و آنرا بریشخند بگیرد و به شیوه وروش ولتر عمل کند. نکته دوم آنکه توهین بمعنای عرفی آن بمعنای خارج شدن از اعتدال و فقدان احترام به حیثیت یک شخص است واز نظر حقوق بین المللی قابل برخورد میباشد. اگر ثابت شود که حیثیت و شرافت شخصی فردی و مقام انسانی فردی مورد اهانت قرارگرفته، از نظر حقوقی قابل یرخورد میباشد. یاد آوری باید نمود که شرافت انسانی یک فرد و اعتقادات مذهبی و فلسفی یک فرد دو پدیده متفاوت میباشند. احترام به حقوق انسانی فرد و نقد خرافات ذهنی او دوچیز مختلف هستند، مورد نخست به حقوق بشرارتباط پیدا میکند، حال آنکه مورد دوم بیانگر آزادی اندیشه و بیان میباشد. پس در این دومورد یاد شده انتقاد از خرافات و مذهب ربطی به اهانت، به شرافت و حقوق فردی ندارد.
مطلب بحث انگیزنکته سومی است که اسلامگرایان مطرح میکنند. اصطلاح توهین که توسط اسلامگرایان ایرانی و غیر ایرانی مطرح میشود سلاحی برای مبارزه علیه آزادی اندیشه و انتقاد است. واژه هائی مانند "اسلام ستیزی" و "توهین به مقدسات" توسط آخوندها و سیاستمداران مسلمان و متحدان غیر مذهبی آنان ساخته شده تااز آزادی نقد علیه دین جلوگیری شود. این ماشین تبلیغاتی، خرافات را به آئین پاک ومقدس تبدیل کرده و نادانی توده ها را امر مقدس و قابل دفاع وانمود ساخته و آزاد اندیشان را زیر فشار قرارداده و تهدید مینماید. حال آنکه "توهین به مقدسات" بی معناست وحق هرفردی است که به همه چیز انتقاد کند و دین و مذهب از این قاعده جدانیستند. بشریت در طول تاریخ مبارزه کرده و روشنگران برای آزادی روح و فکر وعلیه خرافات و مذاهب تلاش کرده اند وامروز متولیان دین و خرافه شمشیر برکشیده که نقد دین ممنوع است. در واقع توهین به اعتقادات مذهبی وجود ندارد، دیدگاه های فلسفی و اجتماعی متفاوتند، ارزشهای فرهنگی گوناگونند، آزادی برترین ارزش است و نقد دین یک ارزش مثبت و برجسته است.
باید توجه داشت که در ایران زمانی که "توهین به مقدسات" مطرح میگردد، این امر در خدمت طبقه و گروه های حاکم وبرای ادامه تحمیق مردم است. این اصطلاح ساخته وپرداخته دین وروحانیون و خدمتگزاران آنان است وامروزه ارتکاب به آن بمعنای جرم مذهبی تلقی میگردد. در ماده 513 قانون مربوط به مطبوعات سال 1375 آمده است: "هرکس به مقدسات اسلام ویا هریک از انبیاء عظام یا ائمه ی طاهرین(ع) یاحضرت صدیقه ی طاهره اهانت نماید، اگر مشمول حکم سب النبی باشد، اعدام می شود، ودر غیر این صورت، به حبس از یک تا پنج سال محکوم خواهدشد." در این ماده منظور از ائمه ی طاهرین، دوازده امام است. مقصود از صدیقه طاهره ، فاطمه ی زهرا است و منظور ازانبیاء عظام، پیامبران الهی است وتوهین به هر یک از 124 هزار پیامبر در دایره ی ماده فوق، قرار می گیرند، و بظاهرفرقی از این جهت بین نوح، ابراهیم، موسی، عیسی ومحمد و خانواده او نیست. بنا به تفسیر رسمی مدافعان " اگر توهینی مشمول "ساب النبی" باشد، مجازات آن اعدام است و در این مورد هر که بشنود براو کشتن واجب است و نیازی به اذن امام و رهبر شرعی نیست، مسئله از جرائم غیر قابل گذشت است. و اگر مشمول حکم ساب النبی نباشد، به حبس از یک تا پنج سال محکوم می گردد، و این جرم، بازهم غیر قابل گذشت است و مشمول ماده ی (727) نیست."
روشن است که مدافعان دین شیعه در پی اعمال سلطه و توجیه هرگونه سرکوب علیه مخالفان دین میباشند. هدف قواعد مربوط به "توهین" در خدمت بازتولید قدرت ستمگرانه و یا حفظ منافع وامتیازات ویژه روحانیون است. تقدس این دین از کجا میاید؟ طرفداران آن میگویند که آسمانی بودن دین مانع هرگونه انتقاد است. این نظر از نگاه اندیشمند و فردناباور بی پایه واساس است ودین هیچگاه جنبه آسمانی ندارد و تمامی ادیان قابل بررسی ونقد ورد میباشند. سپس گفته میشود که دین جزو معتقدات ذهنی مردم بوده وسالیان دراز مورد احترام آنانست. از نقطه نظر عقلانی آیا هرگونه باور مورد احترام است؟ آیاباورتوده ها به فاشیسم، مانع انتقاد از فاشیسم بایدباشد؟ آیازمانی که میلیونها شهروند آلمانی با عشق و احساس خود از هیتلر و اهداف اوحمایت میکردند، انتقاد به نازیسم بی جا وناروا بود؟ خرافات ویااحکام دینی وسیاسی ناهنجاردر اسلام بسیارفراوانند: پیامبر ماه را دوشقه کرد، اسلام آخرین دین است، قرآن خود یک معجزه است، حسین مظلوم است، امام معصوم است، امام زمان پس از هزار دویست سال زنده است وظهور میکند، عکس خمینی در ماه رویت شده است، امامزاده سیال صواب دارد، عاشورا باید گریه کرد وعزا گرفت، گرفتن چهار زن یکی از اصول قرآن است، برپایه آیه قرآن تنبیه زن توسط مرد میتواند انجام گیرد، بهشت با حوروپری در انتظار مومنان شیعه است، جهنم جای غیر شیعه است ویا وجود بیش از پانصد آیه در ستایش قتل و کشتار و خشونت درراه الله و منافع خانواده محمد وهزاران حکم و خرافه دیگر. حال آیاتمامی این احکام و خرافات که در باور عمیق مردم جای گرفته اند، نباید بانتقاد کشیده شود؟ کسانی که این خزعبلات و احکام ضدبشری را به اعتقاد مقدس تبدیل میکنند و مانع شورش فکر آزاد علیه این پدیده ها میشوند، تنها وتنها برای پایداری تحمیق میکوشند. اینان خواستار بندگی روحی و فکری مردم بوده ودر پی نگه داشتن اسارت طولانی و متمادی مردم نادان میباشند. نه تعداد معتقدان، نه انبوه اعتقادات خرافه و باورهای ضدانسانی ونه قدمت آنها، هیچ کدام دلیلی برای حقانیت نیست. آناتول فرانس میگفت اگر پنجاه میليون نفر به يک چيز احمقانه اعتقاد داشته باشند، آن چيز همچنان احمقانه است. آقای سروش و آقای یوسفی اشکوری جلو آزادی فکر را با بهانه های گوناگون نگیرید، تلاش شما در راستای تاریکی روان انسانی است واز آزادی انسان هراس دارد. تلاش شما برای نجات یک دین خفقان آور است. ما اسلام نمیخواهیم ، ما آزادی میخواهیم.

آزادی اندیشه یک اصل است
جان لاک در 1690 در "تحلیل قدرت مدنی" نوشت:"آزادی طبیعی انسان در اینستکه در دنیا هیج قدرتی بالاتر ا زاو برسمیت شناخته نشود. انسان نباید تحت انقیاد اراده خاصی باشد، اونباید زیر سلطه قدرت قانونگزار فرد خاصی باشد، تنها قاعده قانون طبیعی است. در جامعه، آزادی انسان جز پیروی از قدرت مقننه چیز دیگری نمیتواند باشد، قدرتی که بر پایه یک توافق ودر چارچوب یک دولت معنا می یابد، قدرتی که هیچ مقام و هیچ قانون خارج از خود را برسمیت نمیشناسد." چنین اختیاری نه برپایه منشاء الهی بلکه براساس حقوق شهروند، قرارداد اجتماعی و قواعد دمکراسی شکل میگیرد. نقض این حقوق جز دیکتاتوری چیز دیگری نیست.
آزادی فرد متکی بر اراده اوست. برای دسترسی به اهدافش، فرد نباید تحت اجبار کسی یا ایدئولوژی و دین خاصی قرارگیرد، تنها چارچوب محدود کننده، قوانینی میباشند که در تلاش جمعی ورای دمکراتیک تعیین شده اند. درهنگامیکه خدا ودین و روحانی حاکم بر رفتار انسانی و قواعد اجتماعی میباشند، آزادی فردی وجودندارد. فرد آزاد مستلزم اندیشه آزاد وانتخاب آزاد و تصمیم شخصی آزادانه است. تعبد و اعمال حکم مذهبی در تضاد با خرد وانتخاب میباشد. ارزش انسانی در قدرت تفکر و آزادی اندیشه اوست. البته این امر تناقضی با ایمان فردی ندارد، ولی حکم خدا وپیامبر و امام وآخوند بمثابه وظیفه شرعی وپایه قراردادن آن در رفتار اجتماعی، در تضاد آشکار با آزادی انسانی وارزش خرد میباشد. هنگامیکه جان استوارت میل میگوید "آزادی افراد در آنجا محدود میگردد که آزادی دیگران شروع میشود." به این معنا میباشد که قواعد دمکراتیک تنظیم شده در جامعه که در راستای منافع عمومی میباشند، تنها عامل محدود کننده بشمار میایند. بنابراین انسان آزاد است، ولی در جامعه محدویت نیز وجوددارد، انسان حقوق دارد ، ولی وظیفه نیز دارد. این وظیفه، وظیفه "شرعی و مذهبی" نیست، بلکه وظیفه اجتماعی برای همزیستی در جامعه میباشد. انسان آزاد در جامعه قانونمند آزاد است وقانونگرائی دمکراتیک شرط آزادبودن است. حکم خدا و الله در مقابل اراده انسانی و خرد انسانی بوده، خواستار تعطیل شدن اندیشه ونقد فکری انسان میباشد. ارسطو میگفت آنچه در فعالیت انسان ارزشمند است همانا اندیشه میباشد واین تلاش فکری غایت روح انسانی است. حال مذهب این دیدگاه را رد کرده و قدرت فکری را در خدا قرارداده و انسان را تابع اومیسازد. در دین، انسان فکر نمیکند ،اوپیروی میکند، اطاعت میکند، تسلیم میشود، تابع اراده خدا است وانسان انگلی بیش نیست وتمامیت خودرا از دست میدهد. حال آنکه انسان جوهر انسانی اش را در قدرت تفکر فردی و آزادی اش می یابد.
برخلاف دین که آزادی انسانی را منحل میکند، انسان از آزادی های گوناگون باید برخوردار باشد واین آزادی ها باعتبار مبارزات تاریخی و سیر اندیشه بشری ونیازمندی های انسانی در این زمینه ها معنا می یابد:
آزادی طبیعی، یعنی حق طبیعی هرفرد است تا آزادانه ازتمامی قوای فکری و فیزیکی وجنسی خود استفاده کند.
آزادی مدنی، یعنی حق انسان شهروند برای بهره بری از فعالیت آزاد وبرای تحقق نیاز و هدف خود. این آزادی دربرگیرنده هرحرکت اجتماعی وفرهنگی ونیزمسافرت وگردش در جامعه میباشد.
آزادی اعتقاد، یعنی هرکسی حق دارد از دین وایدئولوژی مورد نظر خود برخوردار باشد وآنرا بکار گیرد وپرستشگاه ویا دستگاه اداری خودرا داشته باشد.
آزادی بیان، یعنی هرکسی حق دارد در دفاع از نظر خود هرسیاست و حکومتی را بانتقاد بکشد وهر قدرت زمینی وآسمانی را مورد نقد قراردهد.
آزادی سیاسی، یعنی هرکسی حق داردتا در انتخاب آزاد نمایندگان خودرا تعیین کند واز زندگی سالم و رفاه و زیست محیط پاکیزه برخوردارباشد ودر صورت تمایل نمایندگاه ناتوان و یا فاسد را بارای خود بکنار بگذارد.
آزادی اقتصادی، یعنی هرکسی حق دارد که کار بکند ویا نکند و حق دارد به فعالیت اقتصادی وبهره وری اقتصادی بپردازد، حق دارد دارای مالکیت باشد وبه توسعه اقتصادی دست بزند ونیز هرکسی حق دارد تا با دیگری آزادانه قرارداد امضا کند.
آزادی مطبوعات، هرکسی حق دارد تا در هر روزنامه ورسانه نظر خودرا آزادانه بیان کند وحق دارد ازآزادی گردهمائی و حزب و سندیکا و انجمن ونهاد در پیشبرد اهداف در جامعه و مبارزه علیه استبداد سیاسی و حکومتی برخوردار باشد.
آزادی وجدان واندیشه، یعنی هر شهروندی حق دارد دین داشته باشد ویا ناباورباشد. اوحق دارد هر دین وایدئولوژی و دیدگاهی را انتقاد کند و هیچ اعتقادی در برابر اندیشه خردمندانه بشری مقدس نیست. تمام مبارزات روشنگران علیه تاریک اندیشی و خفقان مذهب بوده اند، این مبارزه پیگیر برای آزادفکر کردن بود تا قدرت آسمانی وخرافات را به ریشخند بکشد و مقام عقل را برجسته کند. این مبارزه امروز در ایران وجهان یک ضروت کامل است، برای توسعه ناباوری مذهبی، برای نقد هر اصل مذهبی و رها کردن روح انسانی از نادانی و حماقت، این مبارزه فکری، فلسفی ونظری یک ضرورت است. حقوق بشر یعنی برسمیت شناختن حق انسان در آزادی عقیده و اندیشه وآزادی انتقاد به قرآن و انجیل و تورات وغیره میباشد. امروز تمام افراد وقدرتهای محافظه کارو مستبد خواهان حفظ سلطه مذهبی سیاسی هستند. من طرفدار آزادی اندیشه هستم واعلام میکنم که در نقد خرافات و دین، توهینی در کارنیست. طرفداران دین وافراد ترسووناپیگیر از نقد دین جلوگیری میکنند، برماست که پیوسته شجاعت و خرد و آزادمنشی را در دستور خود قراردهیم.